امروز پنج شنبه, 27 مهر 1396 - Thu 10 19 2017





باسنت شدن تیراژهای 500 تایی، کتاب «مسافر دهکده جهانی» چگونه به چاپ سوم رسید!

· محمد دشتی

اشاره: در یکی دوسال اخیر این توفیق نصیبم شد که با بزرگانی مانند مرحوم پروفسور محمد حسن گنجی( پدر علم جغرافیا)، استاد اسماعیل سعادت( معاون مجلات پیک و عضو فرهنگستان زبان و ادب فارسی)؛  مهندس سعید بختیاری( مدیر مؤسسه جغرافیایی و کارتوگرافی گیتاشناسی)؛ آقایان دکترسید رحیم مشیری، دکتر عزت‌الله عزتی، دکتر کردوانی و استاد جو‌اد صفی‌نژ‌اد( از اساتید مبرز و صاحب نام جغرافیای کشور) و تنی چند از بزرگان این آب و خاک دیدار و گفت‌وگو کنم. ویژگی مشترک همه این دیدارها لذت و بهره‌ای فراموش نشدنی و ماندگار بود که برایم به یادگار ماند و هیچگاه آن را از یاد نخواهم برد، اما غمی پنهان نیز در پایان هر یک از گفت‌وگوها  مرا همراهی می‌کرد، غصه‌ای بزرگ برای این که با رفتن این سرآمدان دانش و تجربه و عشق به ایران چه کسی جای آنان را برای دوستداران، علاقه‌مندان و شاگردان آنها پر خواهد کرد؟

 اما یک اتفاق نادر، تا اندازه‌ای از این دغدغه‌ام را فرو کاست  که  هنوز هم می‌توان به بودن مردانی از این طایفه امیدوار بود. نام پروفسور یحیی کمالی‌پور را بارها شنیده بودم و طی سال‌های اخیر چند باری پای سخنان نغز و پرمایه‌اش نشسته بودم.

اما بهار سال 1391 فصل آشنایی و همدمی بیشتر با این مرد بزرگ بود. انتشار کتاب ارزشمند مسافر دهکده جهانی  و یاداشت های من که در نشریه «مدیریت ارتباطات» در باره همین کتاب  با عنوان «اشک ها و لبخندها» انتشار یافت، زمینه آشنایی و گفت‌وگویی مفصل با استاد را فراهم آورد و موقعیتی فراهم شد تا بتوانم ساعاتی با وی همنشین و هم کلام شوم.

 متانت، برخورد گرم و صمیمی و بی تکلفی و مهربانی وی، یاد و خاطره معلمان خوبم در دوران تحصیل را برایم زنده کرد و به راستی شاخص‌ترین صفت در وجود آقای کمالی‌پور را معلمی و تعلق خاطر وی به همه انسانهایی یافتم که پیرامون او در این دهکده کوچک اما جهانی زندگی می‌کنند.

هنگامی که در مراسم رونمایی این کتاب درهتل لاله تهران، نسخه ای از این اثر ارزشمند را برایم امضا کرد و در مقابل آن نسخه‌ای از قران کریم،کتاب حافظ و کتاب تازه منتشر شده «دا» نوشته «سیده زهرا حسینی» را  که علاقه‌مند به خواندن آن شده بود، به ایشان هدیه کردم گفت: محمد! همه زیبایی‌های عالم را به من هدیه کردی!  هنوز می‌توانستم ردپای اشک‌هایی را که در لحظه رونمایی از کتاب مسافر دهکده جهانی و شنیدن نام دخترش دریا، بر گونه‌هایش جاری شده بود در ساحل طوفانی چهره مهربانش ببینم!

خیلی جای درنگ نبود، عده‌ی زیادی منتظر بودند تا استاد کتاب زندگیش را برایشان امضا کند و به فراخور حالشان با نکته‌ای نغز بدرقه شان کند.  استاد که می‌دانست من هم منتظر کلامی ارزشمند و به یادگار از او هستم، گفت: قدر امیر عباس تقی پور را بدانید! پسر سالم و مدبری است که باید کمکش کنید. همین کتاب هم محصول پیگیری‌ها و سخت کوشی و صبوری و بی آلایشی اوست. درنگ جایز نبود و باید می‌رفتم اما در واتاب نگاه دکتر یحیی کمالی پوردر چشمانم ، به او قول دادم که حرفش را از یاد نبرم.

امروز در بیستمین روز از چهارمین ماه دومین فصل سال، پیامی از سوی بهروز تقی پور شادم کرد که کتاب مسافر دهکده جهانی به چاپ سوم رسید!

 و من راز این توفیق بزرگ را می‌دانستم. می‌دانستنم زندگی یک معلم، آنقدر ماجرا و جذابیت دارد که در این وانفسای نخواندن و ندانستن، مشتریان و هواداران خود را پیدا کند. خودم حداقل ده جلدی از کتاب را به دیگران هدیه کرده بودم. البته نه اینکه همه آنها را خریده باشم! نه! تعدادی را خریده بودم و چندتایی را هم در مراسم مختلف هدیه گرفته بودم.

اما حالا که کتاب یحیی، ایستگاه سوم را هم به همت دوستانم در انتشارات سیمای شرق و تلاش و اطلاع‌رسانی دوستداران پروفسور کمالی‌پور در جاهای مختلف پشت سر گذاشته است، می‌خواهم کمی از دلایل توفیق این کتاب در این واویلای کتاب نخوانی برای دوستانی که این یاداشت را می‌خوانند بگویم.

 

 

10 دلیلی که می تون 100 دلیل دیگر بدان افزود:

1.     کتاب مسافر دهکده جهانی روایتی صادقانه از زندگی فردی معمولی اما کوشا و متوکل به خداوند بزرگ است.

کسانی که کتاب را خوانده‌اند، به خوبی دریافته‌اند که این سرنوشت و سرگذشت مربوط به مردی است که هیچ نشانه و ردپایی از ویژگی خارق‌العاده و خاص در زندگی او دیده نمی‌شود. کودک و بعدها نوجوان و جوانی روستایی که در دهی در حاشیه کویر لوت، بدون آب لوله‌کشی، بدون برق، بدون خیابان، با کوچه‌های خاکی و باریک، خانه‌های گلی و خانواده‌های پرجمعیت و اغلب تنگدست و مشقت کشیده زندگی گذرانده است و از چنین جایی به چنان جایگاهی رسیده است.

2.      داستان زندگی یحیی جذابیت و قابلیت‌های یک داستان پر کشش را با خود دارد و خواندنی است.

در جایی از دکتراحمد توکلی( روزنامه‌نگار و استاد دانشگاه در رشته روزنامه‌نگاری) خوانده بودم که نوشته خوب باید خواندنی باشد! همین!  تکیه بر این شاخص مهم و توجه به آن اکنون هم می‌تواند سرنوشت و جایگاه بسیاری از رسانه‌ها و بخصوص تکلیف متون موجود در رسانه‌های مکتوب را روشن کند. خوانده نشدن یک مطلب از یک زاویه مهم، نشانگر آن است که مخاطب به هر دلیل آن را نپسندیده است! بنا براین رسیدن کتاب به چاپ سوم نشانگر این موضوع است که این کتاب توسط مخاطب دیده و خوانده شده است.

البته شاخص‌های مهم دیگری مانند بازتاب انتشار این کتاب در رسانه‌های داخلی و خارجی نیز گواهی دیگر بر ارزشمندی، تأثیر گذاری و ماندگاری این اثر باشد.

3.         تأثیر  تحمل مشقت‌های  یک روزنامه‌نگار در تصویر سازی درست یک اثر روایی!

قلم توانای نویسنده کتاب یعنی "دکتر نگین حسینی" و بازتاب تلاش‌های پیگیر او در نگارش کتاب، این اثر را تبدیل به نوشته‌ای حرفه‌ای و تأثیر گذار کرده است. وی در آستانه رسیدن این اثر به چاپ سوم چنین گفته است:

من در طول سال‌های فعالیتم به عنوان خبرنگار، علاوه بر مصاحبه‌های معمول خبری، با حدود 200 چهره ورزشی و قهرمانان گذشته و حال ایران مصاحبه‌ کرده بودم و در سال‌های میانی دهه 1370 و نیز دهه 1380 هفته‌ای یک‌ مرتبه داستان زندگی یکی از آنها را در چهار صفحه نسبتاً بزرگ در مجله دنیای ورزش به چاپ می‌سپردم. آن روزها نمی‌دانستم که آن گفتگوهای طاقت فرسا، ضبط کردن ساعت‌ها مصاحبه و پیاده کردن آنها از نوارهای کاست قدیمی، نوشتن‌های بی‌امان تا بامدادان در غیاب کامپیوتر یا تایپ شخصی، روزی برای نوشتن زندگینامه‌ای در اندازه یک کتاب‌ به کارم خواهد آمد. به عبارت دیگر، سنگ بنای نوشتن کتابِ زندگینامه‌ همان زندگینامه نویسی‌های کوتاهی بود که سال‌ها تمرینش کرده بودم.

از طرف دیگر، کار خبری به من یاد داده بود که هرچه بیشتر و جزیی‌تر دنبال «عناصر خبری» ماجراها و رویدادها باشم. من زندگینامه پروفسور یحیی کمالی‌پور را در نخستین سال اقامتم در ایالات متحده آمریکا آغاز کردم. هفته‌ای چند مرتبه به دیدار آقای کمالی‌پور می‌رفتم و با سئوالاتم سعی می‌کردم هرچه بیشتر به عینیت رویدادها نزدیک شوم. در واقع، باید تمام جزئیات (یا همان عناصر خبری) را جستجو می‌کردم تا تصویرسازی‌ام از هر اتفاق منطبق بر واقعیت باشد.

4.     تأثیر و نقش تربیت درست و  مهربانی در خانواده برای پرورش نسلی موفق و مؤمن

یحیی کمالی‌پور کودک  خوش‌آتیه راوری از کودکی‌اش و تأثیر پدر بر سرنوشت خود چنین می‌گوید:

من در خانواده‌ای مهربان و صمیمی بزرگ شدم. مرحوم پدرم، غلامرضا کمالی‌پور راوری، کشاورزی زحمت‌کش بود که از صبح زود کار روی زمین را آغاز می‌کرد و هر غروب به عشق همسر و خانواده‌اش به خانه برمی‌گشت. او سواد نداشت اما، مانند خیلی از رادمردان قدیم، اهل دل بود و با صفا، مردی که نمازش قضا نمی‌شد و از تلاش برای رفاه خانواده دریغ نمی‌کرد. عصرهای داغ تابستان، پدرم کنار نهر آب حیات خانه می‌نشست، دست و رویی می‌شست و صدایم می‌زد:

-                      یحیی! پسرم! بیا قران بخوان!

من با خوشحالی آمیخته با شرم از راه می‌رسیدم، کنار پدر می‌نشستم و شروع می‌کردم به تلاوت. اشک آرام آرام از گونه‌های آفتاب سوخته‌اش جاری می‌شد. . . لذت وصف‌ناپذیر پدر از شنیدن تلاوت پسر بزرگش آن قدر بود که از من می‌خواست طوری بخوانم که همسایه‌ها همه بشنوند:

-                 بلندتر یحیی! بلندتر! بگذار همه بفهمند پسرم چه صوت زیبایی دارد!

5.      آفرینش تصویرصادقانه  رؤیاهای  چند نسل،  نسل‌های بعد و اکنون . . .

به نظر می‌رسد، هر  خواننده‌ای که کتاب مسافر دهکده جهانی را بخواند،  نشانه‌ای از یادها و خاطرات نوستالژیک کودکی و نوجوانی خود را در آن پیدا خواهد کرد.  یادها و خاطراتی که در شکل‌گیری هویتی نسل‌های حال و گذشته ایران اسلامی تأثیرگذار بوده است و اکنون هم مانند نخ‌های یک تسبیح، دانه‌های متفرق اما واحد نسل‌های جدید و قدیم را به هم پیوند می‌زند.

دوچرخه!  که البته  داشتن آن  زیاد هم برای یحیی خوش یمن  نیست و دردسرهایی برای او می‌آفریند!  مدعی ما برای بیان این موضوع است. خانم حسینی داستان خریدن دوچرخه توسط پدر برای یحیی را چنین تصویر کرده است: کمی که بزرگتر شدم، پدرم برایم دوچرخه‌ای خرید. غروبی از آخرین روزهای سرد پاییز، با دوچرخه در حال برگشتن از خیرآباد بودم که نزدیک قبرستان باران شدیدی گرفت. در لحظه‌ای همه‌ی راه خاکی گل آلود شد و چرخ‌های دوچرخه در گل گیر کرد. ترس همه وجودم را فرا گرفت و دچار توهم شدم: از لابلای قطره‌های درشت باران که روی صورتم شلاق می‌زد، جمعیتی از ارواح خبیثه را دیدم که با دهان‌های باز و دندان‌های تیز و صورت و دست‌های خونی به طرفم می‌آمدند. قلبم تندتند می‌زد و نفسم به شماره افتاده بود . . .  دوچرخه را کول کردم و در حالی که از ترس فریاد می‌زدم، پا به فرار گذاشتم. . .

6.     ترکه انار! کابوس نسل ها، احساس ناخوشایندی که انگار تمامی ندارند!

چوب وفلک! این ابزار نام آشنای تربیتی، انگار به خاطره ای مشترک بین همه نسل ها تبدیل شده است. جالب این که استاد  مرحوم دکتر گنجی و استاد جواد صفی نژاد هم از اثر و آثار ترکه بر دستان خود یا  همکلاسی ها به تلخی یاد می کردند و درس معلمان دست به ترکه را هرگز زمزمه محبتی نمی دانستند. پروفسور کمالی‌پور هم  از خاطرات خودش با ملاعلی نخستین معلم مکتب‌خانه چنین دردمندانه یاد می کند:

پنج ساله بودم که به مکتب‌خانه رفتم. نخستین معلم مکتب‌خانه که آن زمان آن ها را ملا می‌خواندند، ملا علی بود که خاطره‌ای جز تنبیه بدنی از او در یاد ندارم، درست مانند معلم بعدی‌ام ملاحسین که درسش هرگز "زمزمه محبتی نبود" وما طفلان گریزپایی بودیم که از ترس ترکه و فلک جمعه‌ها که هیچ، حتی راضی بودیم نیمه شب‌ها هم به مکتب‌خانه برویم فقط برای اینکه کتک نخوریم.

ملا ترکه‌های انار و آلبالو را در آب می‌گذاشت که خیس بخورند و موقع فلک کردن نشکنند.کسی حق نداشت روی حرف ملا حرف بزند؛ فقط کافی بود پسربچه‌ای جواب ملا را دیر بدهد، یا حتی سئوالی بپرسد، یا از ملا بخواهد که مطلبی را دوباره تکرار کند. . .

7.      بازنمایی هنرمندانه بازی به عنوان  مرز بین عشق و کار!

نگین حسینی در همه مراحل نگارش این کتاب مراقب بوده است  تا با  برش‌هایی هوشمندانه  از زندگی یحیی، با روانشناسی دقیق و تسلط بر واژه‌های کلیدی، ضمن زدن نقبی به گذشته، مفاهیم ارزشمندی مانند بازی را که از نگاه اومرز بین عشق و کار هستند بازآفرینی و در جملاتی منسجم و مؤثر به خواننده خود تقدیم کند. او هنگامی که از بازی‌ها و سرگرمی‌های قهرمان داستانش یعنی یحیی یاد می‌کند، چنین می‌گوید:

ما پسر بچه‌ها علاوه بر در س خواندن  هم کار می‌کردیم و هم بازی. در نبود اسباب‌بازی‌های حتی ساده، روزهای بلند تابستان را به گردوبازی، پول پادیواری، سنگ‌پرانی، یه لنگو، ماهی‌گیری و خشت‌سازی می‌گذراندیم. گردو بازی به این شکل بود که سنگ‌های گرد کوچک را انتخاب می‌کردیم؛ چهارسنگ را به فاصله‌ی یک متر از هم قرار می‌دادیم. دو متر عقب‌تر می‌ایستادیم و سنگ‌های گرد را به سمت چهارسنگ وسط قل می‌دادیم. اگر با آن‌ها برخورد می‌کرد، سنگ را بر می‌داشتیم. در آخر هرکسی که سنگ بیشتری داشت، برنده بود. این دقیقاً همان بازی است که در اروپا و امریکا به بال معروف است. . .

8.     قدرشناسی از معلمان و بزرگان سرلوحه این کتاب است!

یحیی علیرغم همه دلخوری‌هایی که از معلم‌های نخست خود و مکتب‌خانه دارد، اما به خواننده و مخاطب خود اجازه نمی‌دهد که این خاطرات تلخ در ذهن و جان او ته‌نشین و ماندگار شوند.

او از دوران دبستان خود و معلمی که بعد از پنجاه سال در سال 1389 و در سفر به ایران به دیدارش شتافته است، به نیکی یاد می‌کند و این گونه می‌گوید:

کم کم می‌بایست آماده‌ی  رفتن به دبستان می‌شدم. آقا سید عباس( که او را آسید عباس می‌خواندیم) آن مرد مهربان و بلند قد، در یکی از اتاق‌های خانه‌اش کلاس درس تشکیل داده بود و بچه‌ها را برای دوره دبستان آماده می‌کرد. پدرم مرا  به او سپرد. نخستین بار بود که احساس کردم معلمی با ما مهربان است و لبخند می‌زند. جالب اینکه در سفر سال 1389 به ایران، به دیدن آسید عباس رفتم و در حالی که اشک در چشم‌هایم حلقه زده بود، بر دستانش بوسه زدم. پیرمرد هنوز مرا به یاد داشت. در آن لحظه، خاطرات کودکی‌ام در کلاس درس آسید عباس، از مقابل چشمانم عبور می‌کرد و نمی‌دانستم چه بگویم.

خوش خلقی آسید عباس، مرا به خواندن و نوشتن دلگرم‌تر کرد. وقتی توانستم کم کم حروف الفبا را بخوانم و بنویسم، لذتی وصف ناشدنی در درونم احساس می‌کردم. مانند یک زندانی که از قفس رهیده باشد، با خواند هرکلمه به پرواز در می‌آمدم. . .

9.     جان بخشیدن به زندگی واقعی گذشتگان که از جامعه رخت بر بسته است!

در کتاب مسافر دهکده جهانی یک ایرانی با شما سخن می‌گوید. یک ایرانی که به ظاهر سال‌های زیادی از عمرش را در خارج ازایران و در کشوری که ما آن را انگاره‌ای ذهنی از بی توجهی به ارزش‌های اخلاقی و خانوادگی می‌بینیم سپری کرده است. یحیی خاطرات و گذشته خود را مرور می‌کند، اما خواننده فهیم و قدرشناس ایرانی متوجه می‌شود که قهرمان این داستان در گذشته نمانده است و در عین گذران بخش عمده‌ای از عمر خود در دنیای غرب، ارزش‌های اخلاقی و انسانی را بهتر و بیشتر از ما درک و تبیین می‌کند.

یحیی در کمال صداقت و در عین معرفت و قدرشناسی از پدربزرگ و مادربزرگ خود، همچون دو گوهری یاد می‌کند که انگار همدمی و بودن  به آنها را بزرگترین آرزوی هر انسانی می‌داند.  

او در این اثر ماندگار از مرگ ناگهانی بی بی  چنین سوگوارانه یاد می‌کند و می‌گوید:

اواخر دوره‌ی دبستان بودم که روزی، به روال معمول به خانه باشا و بی بی رفتم. با اینکه زیاد به آنها سر می‌زدم، ولی بازهم خیلی زود دلم برایشان تنگ می‌شد. وارد خانه که شدم، دیدیم بی بی توی رختخواب دراز کشیده است. سلام کردم و کنارش نشستم. بامهربانی همیشگی گفت:

-        سلام پسرم! خوش اومدی!

یادم نیست مشغول چه صحبتی با بی بی بودم که متوجه شدم جوابم را نمی‌دهد. لحاف را کنار زدم . نگاه مهربان مادر بزرگ انگار به نقطه ای در ابدیت خیره مانده بود. او را تکان دادم:

-                 بی بی! بی بی!

-                 دیگر صدایی از بی بی برنخاست. به هق هق افتادم. حالا دیگر می‌دانستم مردن یعنی چه . . .  بعد از رفتن مادر بزرگ همه‌مان غصه دار شدیم. از همه غمگین‌تر باشا(پدربزرگ) بود که مثل مرغ عشقی که جفتش را از دست داده باشد، تنها و افسرده شده بود و دیگر دست و دلش به کار و زندگی نمی‌رفت. باشا فقط چند ماه بعد از فوت بی بی دوام آورد و او هم از دنیا رفت.

 10.روایت صادقانه یک روزنامه نگار از واقعیت‌هایی که وجود دارند!

کسانی که پروفسور یحیی کمالی‌پور را از نزدیک دیده‌اند و یا حتی وصف حال او را به درستی شنیده‌اند، می‌دانند که  تصویرشخصی یحیی در کتاب مسافر دهکده جهانی، تصویری منطبق با چهره واقعی اوست که انگار با هنرمندی یک روزنامه نگار سخت‌کوش و هنرمند در مینیاتوری از  جملات وکلمات و در اوراق سپید و سیاه کتاب جان گرفته‌اند، به گونه‌ای که  اگر کسی آن را به درستی بخواند خواهد توانست در آزمونی فرضی و از بین خیل  انسانهایی جمع شده در یک مکان، از روی رفتار و منش آن‌ها، یحیی را باز شناسد و به دیگران نشان دهد. نگاه درست و نزدیک به واقع نگین حسینی، نشان از استعداد شگفت او در استفاده از عنصر تخیل و باز آفرینی هنری لحظات فوت شده در چنبره زمان دارد، به گونه‌ای که این هنرمندی حتی یحیی را وادار به اعتراف به این توان حرفه‌ای وفنی نویسنده کتاب می کند. نگین حسینی  به درستی این توانایی شگفت خود را در استفاده به جا و مسئولانه از عنصر خیال و تخیل این گونه بازگو می‌کند:

. . . یکی از سخت‌ترین بخش‌های نوشتن زندگینامه، جمع‌آوری اطلاعات دقیق بود. یک دلیلش این است که آقای  کمالی‌پور ذاتاً کم‌حرف و خلاصه‌گو هستند. از طرف دیگر، یادآوری بعضی جزئیات به ویژه از دهه‌ها قبل، طبیعتاً برایشان کار آسانی نبود. در فقدان برخی جزییات، گاهی سعی می‌کردم از تخیلم برای بازسازی و تصویرسازی وقایع استفاده کنم. بنابراین خودم را در آن موقعیت قرار می‌دادم و فکر می‌کردم که مثلاً در چنین لحظه‌ای چه نوع گفتگویی ممکن است صورت بگیرد؟ نمونه‌اش وقتی که «دریا» دختر آقای کمالی‌پور، برای اولین بار وارد خانه پدرش می‌شود. آیا ممکن است بعد از گذشت دو دهه، متن گفتگوهای آن لحظه را عیناً به خاطر داشت؟ خیر. بنابراین گفتگوهایی که برای آن لحظه نوشتم، بر حدسیات شخصی‌ام مبتنی بود.

  اما جالب است بدانید که هربار از این روش استفاده می‌کردم، آقای کمالی‌پور صحت حدسیاتم را تایید می‌کرد و خیالم راحت می‌شد که از خودم داستان‌سرایی نکرده‌ام. ایشان بارها به شوخی به من گفت: «طوری جزئیات را نوشته‌ای که انگار خودت اونجا بوده‌ای!» باید به این نکته هم توجه کرد که پرداخت جزییات ماجراها در نوشتارهای توصیفی و روایی بدون استفاده از قدرت تخیل و تصویرسازی امکان‌پذیر نیست؛ البته همانطور که گفتم به شرط آنکه بیش از حد نشود و به اصل یا واقعیت ماجرا لطمه وارد نکند.

انشاالله در فرصت هایی دیگر از مسافر دهکده جهانی بیشتر خواهیم گفت و خواهیم شنید!

 

 

 

 


1395 - 1391 © تمامی حقـوق این سـایت متعلق به ستاد برگزاری هفته روابط عمومی می باشد .